برف میبارد و حسی سپید و بکر مرا بسوی تو میکشاند همچون الماس برفی روی هرم یاد عاشقانه هایمان اب میشوم چقدر زلال ومیچکم روی حسرت بوسه های ناتمام ................... برف میبارد ارام و صبور و تنها جای پای خسته ام.....تو نیستی...صبا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 15:9  توسط صبا
|
یادت میاید غروب یک روز پاییز بوداسمان ابرهایش را تا سر شانه هایم فرود اورد شانه هایم خیس شد
خیس باران گونه هایم نیز خیس اشک خیس اولین باران اولین پاییز
خیس اخرین دیدار اخرین..........!صبا
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 20:37  توسط صبا
|
در این انقباض مه الود ثانیه ها میتوان برگشت به سایه روشن یادها و نگاهها .... اما دیگر برای این بازگشتهای بیحاصل نه پایی است و نه خیالی!!! حالا من و تو تا همیشه در این شبهای ناتمام درد اور میگریزیم از دویدن در این بیراهه ها و ریشه میدوانیم در سکوت وهم انگیز نیزار تا بی سرانجامی .........!صبا
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 17:40  توسط صبا
|
پیشتر گفتم رقص اشکهایم را نگه دار برای روز مبادا برای روزهای ترک خورده و لبریز از خشکسالی یادت میاید....... ؟! حالا تو میدوی در این برهوت بی سرنوشت وچنگ میزنی بوته های خشک بی ریشه را و اما اسمان تهی تر از انست که ببارد و من......!
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 10:58  توسط صبا
|
روي تپه اي شني نشسته ام
فرو رفته در خودم و تنهايي
لحظه هاي بي تو
دانه هاي شن ميشود
و شنها از لابلاي انگشتانم فرو ميريزد
غروب است
و خورشيد
ميرود تا دمي بخوابد
سايه ام روي زمين چه سياه است
مثل ريزش غم
روي فروغ چشمانم
تو نيستي
تو مثل يک سايه دوري و سرد
و پيکر من خاموش زير اين برگ ريز تنهايي
تمام پنجره را پيچکهاي کوچک پوشانده
دريچه روشن قصه هاي طلايي
پيوند گاه رشته نگاههاي ساده و بکر من و تو
پاييز پيچکها را زرد کرد و من را.......
افتاب بالهايم را سوزاند
و من افتادم
روي تپه اي دور دست و گمنام
و همه از روي خاکستر بالهايم عبور کردند
و تو...!
حالا من نشسته ام روبروي
ناگهان نبودنت
و چهره از هم پاشيده ات
که فرو رفته در غباري اندوده در باد
روي تپه اي شني
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 1:33  توسط صبا
|
بهانه زیبای با تو بودن را قطره بارانی میشوم زلال روی سبزترین برگ درخت بیشه رها در دل جویباری به روشنایی چشمان تو تا عمق ریشه های درخت تا ته سنگریزه های غربت خاک....... جدا میشوم از اینهمه عزلت واژه های درد انگیز تکه ابری پر باران در دل ابی و پرزمزمه اسمان.....فریادی میشوم از بن هر شاخه از پهنای اینهمه سکوت و پیامی سوار بر توسن سرکشیهای هزار سال خفته ام چهره ات متجلی میشود در روح پر تب و تاب خاطره ها و پژواک فریاد داغ من از این حنجره تاریک و صخره ای :دوستت دارم دوستت دارم.........!صبا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 18:20  توسط صبا
|
غنچه های یک غربت به خواب رفته پوشیده در ارزوی بر باد رفته شکفتن بی تماشا بی نگاه بی جنبش نه فرازی نه فرودی نه نسیمی تنها در کویر زمان و نه حتی افسانه پر پر شدن در پندار باد پیچیده در درخت کهنسال سکوت............! چه رنج و درد زیبایی بلور جام تنهایی در شبی شفاف میزند چشمک بر این غم عریان .....!صبا
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:22  توسط صبا
|
اسمان روزهایش به رنگ چشمانش شده بود : سیاه سیاه سیاه بی ستاره بی شهاب بی مهتاب و بی فروغ! اندوه در گوشش لا لایی میخواند و فواره سکوت در دلش تا اسمان تا طاق فلک میرفت. شکوه از نگاهش ریخته بود و صدایش فراموش شده بود زیر فسیلهای تکرار دقایق. زمزمه خنک علفهای ترد صبحگاهی خاموش بود و بیراهه ها تاب میخورد در انعکاس تاریک انتخاب. تردید داشت در شب در روز در روشنایی و بر همه چیز! زورق افکار سبزش مدتها بود شکسته بود بی هیچ امیدی پارویی و یا حتی جزیره ای و ساحلی...... .در دل امواج بیتاب سرگردان بود . دورترین شاخه ها به سرانگشتان سرد و بیروحش نزدیک شدند تا شاید ... اما او......و پنهان ترین سنگها در سیاهی شب برایش گریستند و عقاب تمام غرورش را شکست و مدتها و مدتها پرواز نکرد و خم شد در پای غمش اما او......و ابرها از بس که حکایتش را صحرا به صحرا و دشت به دشت گریستند خشکیدند اما او ...او سالها بود که مرده بود بی هیچ صدایی . نور تپش اهنگ خاک باران خنده با او مردند. زندگی دیگر باغچه ای پر اواز گل یاس نبود مرگ در نظرش دور و بی حجم نبود مرگ در گره کور بند یک کفش نبود در همین نزدیکی در تکرار یک خاطره در سرانگشت طبیعت جاری .... سالها بود در دلش مهمان بود از همان روز که شوق عطش و انتنظار ان عشق پوشالی بر لبش خشکید.... مسافری فرورفته در غربت جاده چه دشتهای عجیبی چه دره های تاریکی و او به یک چیز تنها به یک چیز میاندیشیدکه راه جاده مسافر سفر چه زود به غروب نشست.........!صبا
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 14:43  توسط صبا
|
شب و سکوتی سنگین ماه خموش و ستاره ها در خواب من اما بیدار و دلم بیتاب چشمانم خیس و گونه هایم تبدار . از هجوم تاریکی و سکوت سقف اتاق تکان میخورد و صدای عقربه های ساعت شماطه دار میکشاندم به امتداد شب به پریشانی خواب به شانه های گرد گرفته گر یه !ماه تکان میخورد و میافتد در لیوان اب کمی اب و ماه میخورم و بعد کمی کتاب میخوانم ..... پلکهایم مهمان دارند ارام ارام خواب مرا میبرد دعا میکنم خواب تو را ببینم .... خواب مرا میبرد به لخت ترین موسم سال نام فصلش را نمیدانم هم باران میبارد و هم باد میاید هم شکوفه هست و هم دانه های شفاف و زیبای برف و هم من و تو مست و رها!.... دو قدم مانده تا تمام برفها اب شود و بعد دیدن شیطنتهای علفهای ریز و ترد و کوچک لابلای صخره های ستبر . اسمان نقشه باریدن در سر دارد شاید من و تو دست از اینهمه هیاهو بشوییم و به خانه پر از داوودی برگردیم ... اما جیبهای ما پر عادت بودن است .. دست در جیب بدون کلاه و چتر بی امان میدویم و خنده ای از سر شوق و لذت به نقش بر اب شدن نقشه اسمان...! باد نازل میشود و میرود زیر گیسوان مواجمان باد و باران اسمان و ابر من وتو میرسیم به سحر به ابتدای با غ به نزدیکی روز باغ میدود تا ته چشمان ما و سبزی و شکوفه هایش رها میشود در پهنای سینه مان برفها اب شدند یک قدم مانده تا صبح سحر تا فجر و طلوع یک قدم مانده تا پیوند نگاه من و تو...صبا! سلام به تمام کسانی که سکوت محزون مرا میشکنند و دستم را به سوی نور پر پرواز میدهند شاید گمانم این بود که این سکوت مرا میبرد به ارامش مانند زمانی که احساس کردم سفر تو را از یادم خواهد برد اما..... اما نه سکوت نه سفر و نه خاموشی مرا ارام نکرد و تو را از یادم نبرد .. .... چشم به راهم چشم به راه تو چشم به راه عشق امدن ماندن و بودن!
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 19:43  توسط صبا
|
شباهنگام که ستارگان در اغوش سیاه اسمان میاسایند چشمانم با روئیای زیبای بودنت گرم میشود تا اوج درخشش ماه پر میزنم رها در بیکرانگی وسیع اسمان اغوشم نبودنت را فریاد میزند تو همچون پرنده با یک نگاه از سرشاخه نازک بودن و ماندن میپری و سرود همیشه مهاجرت را نغمه خوانی..... ای همیشه مسافر التهاب نبودنت مرا از حضور همیشه پروا میدهد من بال میگشایم
و در امتداد نگاه شاخه های درخت بسوی اسمان بسوی نور و تا ته بودن کشیده میشوم عبور شفاف و ظریف نور گشودگی بالهایم را معنا میبخشد و سرشار میشوم از انبساط خوشی زیر پوست کدر این زندگی تکراری و میفهمم که ادمیزاد سرشار است از حضور همیشگی انتظار و این ظرف عتیقه را سینه به سینه و دست به دست به ارث میگذارد تا عشق همیشه و همیشه در بزرگی و شکوه سیال خویش بماند و بانگ بلند و عطش رفتن حنجره ترد ادمیزاد را نوازش میدهد................دیگر فاصله ای میان ما نیست....!صبا
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:35  توسط صبا
|